تبليغاتX
انفرادی
 

هوا سنگین و دل همچنان غمگین است

در میان قصه ی اینهمه مهٍ بیتاب...از مهتاب نوشتن سخت٬ سخت است.

 

علی.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 20:23 توسط علی.س. |

حمید داشت هنوز حرف میزد، یه ریز. اما من خیلی وقت بود که نمیشنیدم. اونجا نبودم.

پام رو از نردهای نسبتا کوتاه بالکن رد کردم و از لبه دیوار پریدم پایین، حوصله اینو نداشتم که برم ویلا رو دور بزنم و به دریا برسم، همیشه دنبال شُرت کات بوده ام. رسیدم به دریا. راه افتادم با امتداد خاکستری و مملو از کفهای سفیدش...رفتم و رفتم. به هیچ چیزی فکر نمیکردم. اما نمیتونستم یه جا بند بشم. داستان خودم و مهتاب کم بود برای این ذهن وامونده، حالا جرات و طرز فکر صمیمی ترین دوستت هم حالت رو بهم میزد... نمیدونم چند ساعت واسه خودم ویلون بودم و دریا رو تماشا میکردم. کم کم آروم شده بودم و فهمیده بودم که چقدر دلم برای این دریا تنگ شده بود...پاکت سیگارم خالی شد که برگشتم به سمت ویلا. این دفعه مثه بچه آدم از در رفتم تو. میترا در هال رو برام باز کرد، تا دیدمش دوباره همه چی واسم زنده شد، صورت میترا یه جوری بود. اصلا خوشگل نبود. کاملا معمولی. اما ناخودآگاه دلت براش میسوخت! حتی اگه مسئله مهمی در بین نبود! حالا چه برسه به الان! رنگ به روش نبود. پرسیدم که حالش خوبه یا نه؟ باز با همون صورت خیلی مظلوم وارش گفت آره خوبه خوبم. و شروع کرد به توجیه، جیگر زیاد خردم. خیلی هم تو راه بودیم واسه همین...ببخشید تورو خدا حال همتون رو بد کردم..و واقعا رنگ صورتش صورتی شد! منم شروع کردم به توضیح اینکه این چه حرفیه. میترا رفت  تو آشپزخونه و من اومدم توی هال که حمید و مهتاب نشسته بودن زمین و داشتن پاسور بازی میکردن. لپای حمید قرمز بود و الکی قهقهه میزد! فهمیدم چشه. بند و بساط کنارش هم نشون میداد چشه. حمید کلا آدم افراطی بود. همیشه هم اونقدر میکرد تا به همه کوفت میشد! هیچ وقت مثه آدم چیزی نمیخورد بقول خودش باید حتما سگ مست میکرد! من هیچ وقت کاری بکارش نداشتم اما دلم نمیخواس حالا که دوتا خانم باهامون هستن، کار به بی شخصیت بازی بکشه..فحش رو کشید به جون من که کجا بودی و این حرفا. بعدم گفت بشین بشین که به موقع اومدی، دستش رو برد به سمت بطری و داد زد : میترا..یه استکان بده..

من گفتم نمیخورم.

ح: نمیخوری؟ مگه دس خودته..نمیخورم! و دوباره جمله ش رو واسه میترا تکرار کرد

من : نمیخورم حمید. میترا خانم زحمت نکش

میترا به حمید گفت که یه دقه وایسه، دستش بنده! من پرسیدم: میترا چی کار داره میکنه مگه؟ حمید بدون اینکه به من نگا کنه و در حالیکه چشمش به ورقهاش بود و سعی داشت ریمش رو جور کنه! خیلی خونسرد گفت: غذا درست میکنه

من با لحن کاملا طعنه داری گفتم: ینی چی؟ ما بشینیم اینجا، اون بره تو آشپزخونه.تو چرا گذاشتی ؟ و پا شدم برم آشپزخونه که میترا رو وادار کنم بره بشینه. نگاه معنی دار حمید رو از دست ندادم! اما به روی خودم هم نیاوردم. میترا یه دستش رو گرفته بود به کناره ی گاز و داشت سیب زمینی سرخ میکرد!! من گفتم میترا خانم، شما امروز رو بی خیال آشپزی شید لطفا. یه چیزی میخوریم . بیخیال.

میترا شروع کرد به تعارف که حالش خوبه و چیزیش نیست. و به کارش ادامه داد. من تابه رو از روی گاز برداشتم. شعله اش رو هم خاموش کردم، در آشپزخونه رو نشون دادم و گفتم: بفرمایید...یکم رنگتون پریده. شما هم برید توی هال بشینید.

میترا دل دل کنون گفت آخه این خراب میشه، حیفه..گوشت آبش راه افتاده ، ببین چقدر سیب خورد کردم ..آخه...

گفتم شما برو . من تمومش میکنم.

میترا: اوا. شما؟ شما که بلد نیستین. نه بابا. من برم بشینم شما بپزین

من: قول میدم ایندفعه حالتون بد نشه. حال بزارید ما هم یه خودی نشون بدیم

میترا خندید و چشمک زد. فکر کرد منظورم مهتابه! گفت : باشه ولی بزارین منم کمک کنم...

من : میترا خانم بیرون لطفا. از آشپزخونه بنده بفرمایید بیرون. من از اون سرآشپز بد اخلاقام!!!

میترا میخندید و انگار خدا دنیا رو بهش داده بود، کلی تشکر کرد و همچنان که معذرت خواهی میکرد، از در آشپزخونه رفت بیرون. من موندم و غذایی که نمیدونستم چی قرار بوده بشه! اما شروع کردم به سرخ کردن سیبها. غربت و تنهایی هر عیبی داشته باشه، آدم رو مبتکر و متکی به خودش بار میاره. بنابراین سخت نبود که یه معجونی با اون گوشت و سیب زمینی ها فراهم کنم! میترا اولش هر ۵ دقیقه میامد و اظهار شرمساری میکرد و میرفت. تا دیگه بیرونش کردم و با لحن جدی گفتم دیگه پاش رو اونجا نزاره!!! اونم دیگه نیومد. صدای هرهر و کرکر حمید همچنان میومد و گاهی هم خنده های مهتاب.و من سعی میکردم گوش ندم!

 من تو آشپزی فرز نیستم. غذا بد نمیپزم اما با حوصله !!!!!!!!!!! بجز واسه پختن نیمرو!  اون روز هم نزدیک یکساعت و نیم الی دو ساعت تو آشپزخونه موندم. و مهتاب همچنان پای سفره ی حمید بازی میکرد. خیلی خوشم نیومده بود. بخصوص که صدای میترا هم نمیومد. توقع داشتم ۱۰ بار شروع نکنن به بازی. یه سر هم به من بزنه. از اینکه من داشتم کاری میکردم و اونها بازی ناراحت نبودم. از اینکه غیبت من برای هیچکدومشون مهم نبود. فکرم رو منحرف و با صدای خارجم! آواز میخوندم.  بالاخره غذا آماده شد، داد زدم که بچه ها شام حاضره. و ماهی تابه به یک دست و چار تا بشقاب و قاشق چنگال به دست دیگه، رفتم توی هال. حمید و مهتاب همچنان مشغول بازی بودن و به به و چه چه حمید با دیدن قیافه من راه افتاد به اضافه متلکش که چه عجب!(حمید دهنش رو باز میکرد، من آماده بودم به دل بگیرم! خودم نمیدونم چرا. اما همه شوخی ها و جدی هاش برام بد شده بود) من مات پرسیدم که میترا کو؟

مهتاب که تازه انگار دور و برش رو دیده بود! حمیدم گفت اونجا نبود؟؟... بلند شد،بطری کنار دستش تقریبا خالی بود.. رفت دنبال میترا. مهتابم رفت دستشویی. من رفتم سر میز و دستهام رو خالی کردم رو میز. چند دقیقه ی زمزمه یی میومد از اتاق خواب. مهتاب اومد و پشت یه صندلی نشست و گفت این چیه؟ منم گفتم: غذا. جا نخورد، خندید!و گفت میدونم. خب اسمش چیه. من: همون اسمش غذاست. و صدا کردم حمید از دهن میفته.

حمید و میترا کنار ما نشستن. مشغول کشیدن غذا شدیم و من نگاهم رو از صورت میترا دزدیدم تا چشمای پف کرده و قرمزش رو نبینم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:36 توسط علی.س. |

 

هیچ وقت آدم سیاسی نبوده ام٬ اما یک همیشه ایرانی ام.

درست وقتی که فکر میکردم دیگه بزرگ شدم و برای خودم مردی هستم! دو بار بی بهانه برای کشورم گریه کردم٬

بار اول صورتم رو شستم٬ یه سیگار روشن کردم٬ نشستم تو نیمچه بالکنی که برام شده دنج ترین جای دنیا٬ شهر آروم رو به غروب رو از این بالا نگاه کردم٬ هزاران صحنه از کشورم جلوی چشمانم ظاهر شد٬ تامل کردم٬ مقایسه کردم٬ آه کشیدم٬ احساس بی عرضگی کردم٬ احساس خفگی. به آسمون نگاه کردم٬ خورشیدی در کار نبود. انگار داشتم در عظمت آسمون٬ کوروش کبیر رو میدیدم. آب شدم٬ خشکم زد٬ سرم رو بردم لای لنگم!

و دوباره گریستم...

 

 

 

 

پ.ن.ایران من٬  اگرچه مرا به شکفتن تو دگر امیدی نیست

 بازهم٬ سبزی ات را آرزوست...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:58 توسط علی.س. |

 

حمید عاشق انجام تدارکات بود. هر وقت جایی میرفتیم یه دفعه یه انرژی مضاعف پیدا میکرد! برنامه ریزی میکرد. کار میکرد و وادارت میکرد تکون بخوری! به جنب و جوش میافتاد و این جنب و جوش رو تلقین میکرد به همه جمع. من کاملا برعکس بودم٬ شاید برای همینم بود که از مسافرت با حمید یه جورایی فراری بودم. من خیلی دوست داشتم بشینم یه جای دنج و خیلی وقتا سکوت کنم! اما حمید حتی تو خواب هم حرف میزد. هنوزم دلم براش تنگ میشه. باهمه دیونه بازیهاش. با همه دیوثی ش . اما سالهای سال بهترین رفیقم بود. و بدترین چیز در دنیا ثابت شدن نامردیه رفیقته...حالا اون رفیق هر کی میخواد باشه. خیلی طول کشید تا شروع کنم به نوشتن این قسمت مگه نه؟ میدونید یکی از دلایلش همینه که دلم نیمخواس برگردم به اون روزها. نمیخوام دوباره بیاد بیارم. هرچند از یادم نمیره..اما سعی کردم کمتر بهش فکر کنم. انگار میترسم ناخودآگاه. انگار دلم میخواد فکر کنم همه اش خواب بود. همه اش رویا بود.

همه به زور برنامه های اجباری حمید٬ مشغول یه کاری بودیم. از تمیز کردن ویلا گرفته تا راست و ریس کردن بساط کباب که خودش کلی کار داشت. دخترا موندن تو ویلا و من و حمید رفتیم دنبال خرید چرت و پرتایی که واسه کباب میخواستیم. وقتی داشتیم میرفتیم میتراخیلی مظلوم گفت حمید تورو خدا جیگر پیداکنیا..تورو خدا...حمید یکم وا رفت و گفت میگیرم. و ماخواستیم راهی شیم. برگشتم از مهتاب که سرش توی ساک بود و داشت خرت و پرتها رو میکشید بیرون پرسیدم تو چیزی نمیخوای؟ سرش رو آورد بالا.زل زد به چشماش هیچی نگفت. طاقت نیاوردم. هنوز رفتارهای ج. نسی ام مثه نوجوونها بود. یواشکی. بغلش کردم و در گوشش گفتم خسته شده گلم...سرش رو روی شونه م جابجا کرد و با ناله گفت نه. خودش رو لوس میکرد. هم اون میدونست و هم من که عاشق لوس کردنش بودم...دوباره پرسیدم چیزی نمیخوای؟ گفت: نه عزیز دلم.. یه بوس یواشکی ازش گرفتم و قبل از اینکه حمید ویلا رو بزاره رو سرش رفتم.

ویلا دوتا خواب داشت با پنجره های بزرگ و پردهای بلند و سفید که کمی به خاکستری میزد از گرد و غبار.خوابها یه بالکن مشترک داشتن رو به دریا. جای قشنگی بود. غذا رو همونجا خوردیم و روی صندلی ها ولو شدیم و ناخودآگاه همه به دریا خیره... و خدا رو شکر کردیم که حمید بالاخره یکم ساکت شد. همه داشتن از هوا و این استراحت لذت میبردن و من فکر میکردم که خدا خیرش بده مجبورمون کرد بیاییم. تغییر خیلی وقتها خوبه..دست مهتاب رو گرفته بودم و مهتاب هم چشماش روبسته بود. یه چیزی رو که نمیتونستم خوب درک کنم این بود که مهتاب بیشتر وقتها خسته بود. معلوم بود چشمهاش داره سنگین میشه. منم چشمام رو بستم که یه دفعه با یه صدایی شبیه ناله و بعدش عق هر دو پریدیم...میترا بود که نمیدونست چه جوری فرار کنه...من مونده بودم که چی شده ... که مهتاب خونسرد بلند شد و رفت دنبالش. حمید هم رفت. هیچکی نبود به من بگه چه خبر شد. تمام فکرم به این بود که حتما جیگرها مسموم بوده. چون میترا فقط جیگر خورد و ماها یکمی ازش خوردیم. منتظر شدم و نرفتم تو دست و پاشون. حمید برگشت و سیگارم رو از دستم گرفت. (از این کار متنفرم) یکی دیگه آتیش کردم و گفت مال جیگره نه؟ گفت: ..خلی یا! جیگر چیه بابا. حامله س.

من که انگار نمیشنیدم چی میگه. شوکه بودم. یکم گذشت یدفعه داد زدم! ای بیشرف! کار خودتو کردی؟ مبارکه. خوبه که. حالا تو چرا غمبرک زدی؟

حمید که از جلف بازی من خوشش نیومده بود و براش این مسئله ظاهرن خیلی جدی بود. گفت بمیر بابا. چه وقت بچه بود. دهن و وا میکنی و ذوق در میکنی واس خودت..دیوث تو نکاشتی که غصه ش رو بخوری

ذوقم ماسید. سر در نمیاوردم. به نظرم خبر بدی نبود. مگه نه اینکه هر وقت یه بچه یی به این دنیا میاد یعنی خدا هنوز از ما نامید نشده..پس اینهمه غصه نداره. ولی مگه میتونستم این چیزا رو به حمید بگم؟ از نظر اون اینها تفکرات زنهاست. و من فقط پرسیدم خب مشکلت چیه؟

: مشکلم؟ من بابا تازه ازدواج کردم. هنوز از کاری که کردم مطمئن نیستم صد در صد.بعد بیام خودمو بندازم تو هچل؟ یه چی میگی واس خودت. مشکلت چیه. اصن به فرض که همه جوره هم این زندگی رو بخوام. بازم الان وقتش نیس.. خیلی کار دارم.. باید بندازه

من دهنم خشک شده بود. هنوز اعتراف اولش رو راجع به ثبات زندگی ش قورت نداده بودم که گفت باید بندازه...به سختی گفتم: خفه شو حمید. چی میگی. زنته. هنوز مطمئن نیستی. تو که چار ساعت مخ منو خوردی از امتیازات ازدواجت و (صدام رو اوردم پایین) میترا برام گفتی. چی میگی دیوث... جمع کن بساطت رو .. طبیعیه که شوکه بشی. این عکس العملا طبیعیه بعدا خنده ت میگیره..

پرید تو حرفم و گفت دو هفته س میدونم. راضی نمیشه بندازه. تازه واسه خودشم بده. دکتره گفت اگه نگر داره از اون حاملگی خطرناکاس. چه میدونم . مرافبت کنیا و مریض داری و اونم باید بخوابه همه ش.

دیوونه س. کف کردم اینقدر تو گوشش خوندم. میگه نه میخوامش. بچه امه! میگم کدوم بچه. اون که الان یه نقطه س! ریده به اعصابم این یه هفته رو. هر گوهی خوردم که کوتاه بیاد نیومد. هر باجی بگی حاضر بدم. فقط بندازه این تخم سگُ . دکتر گفته سه ماه استراحت مطلق. منم کشوندمش شمال. بلکه طبیعی خود بچه شرش رو کم کنه بره.

من دیگه خفه شدم. خفه. چی باید میگفتم؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:13 توسط علی.س. |

 

باورم نمیشد چهارتایی چپیده بودیم توی یه ماشین و هلک و هلک داشتیم میرفتیم شمال.همه داشتند میرفتن ولی من تو فکر برگشتن بودم. نه برگشت از شمال. رفتن از ایران که بخوام و نخوام ۱۰ روز بیشترش نمونده. فکر میکردم که چه جوری برم؟ چه جوری نرم؟ دلم پیش این دخترس. مرخصی ام تموم میشه هفته آینده. و خنده ام گرفت که من خسته تر از اومدنم دارم برمیگردم...مهتاب سرش رو تکیه داده بود به شیشه و خوابش برده بود. بعد از دو ساعت بی وقفه حرف زدن و چرت و پرت گویی با حمید. دوتایی ماشین رو گذاشته بودن رو سرشون. میترا هم خواب بود. آروم. اونم انگار ته دلش راضی به این سفر یه دفعه یی نبود اما بخاطر دوستی من و حمید کوتاه اومده بود و راهی شده بود. یه سیگار روشن کردم. حمیدم خواست. خوشحال شدم. سیگار دوتایی بیشتر میچسبه. البته نه همیشه. یکی دیگه واسه خودم روشن کردم. حمید که به اندازه ی یه پسر بیست ساله شیطونی میکرد و رانندگی! خسته بود آروم پرسید کجایی رفیق؟ لحنش منو یاد قبلتر انداخت. همون حمیدی که اینهمه سال باهم بودیم و وقتی من میرفتم جفتمون عین سگ شده بودیم و یه هفته همدیگه رو ندیدیم. با کی لج کردیم خدا میدونه. بعد هر دو همزمان راه افتاده بودیم دم خونه اون یکی... خجالت نکشیدیم و گریه کردیم...بعد تا ۴ صبح بدون اینکه حرفی از رفتن من بزنیم تو خیابونا پرسه زدیم. به یاد دوران دبیرستان رفتیم جلوی شیشه رستوران*** و صورتمون رو کج کردیم و چسبوندیم به شیشه و با حسرت به بشقاب غذاهای مردم نگاه کردیم و قیافه ی مشتریها که ماسید! مثل بمب ترکیدیم از خنده و پا به فرار از دست مدیر و دربان رستوران... یادش بخیر. دوستای خوب. خوبن . قبل از اینکه بد بشن. بعد خاطره ی خوبیهاشون میمونه و تو مرتب سعی میکنی از فکر بدیشون فرار کنی. چون دوست خوب خوبه ...خوب میمونه...

بگذریم. دوباره با صدای حمید برگشتم به فضای ماشین. " میگم کجایی پسر؟..

اینجام...اونجام..به برگشت فکر میکردم.

" جدی چه زود گذشت..(صداش رو آرومتر کرد و با اشاره گفت)توام همچین چپیدی تو ... که نفمیدیم کی اومدی. کی داری میری. واسه این شمالم که دوساعت باید دستمال میکشیدیم تا تشیف بیاری..

میدونم. خدایی مامان هم امروز میگفت واسه چی اومدی..تو که نمیخواستی پیش ما بیای. حق داره. ۵ دفعه هم نرفتم پیشش...

صدای میترا اومد که پرسید حمید خیلی مونده؟

نه خانوم رسیدیم..۱۰ دقه دیگه ویلائیم

مهتاب هم جابجا شد و چشماش رو باز کرد و گفت: آخ جون.

 با شنیدن این آخ جون بی ریای مهتاب ..خوشحال شدم که دعوت حمید رو قبول کردیم. با همون ذوق کوچیکش میتونستم یکم شادی رو که زیر پوستش وول میزد ببینم...آروم شدم.

و بالاخره رسیدیم...

حمید پارک کرد.

دخترا پیاده شدن.

هوا خوب بود.

ویلای خوشگلی بود.

ولی کاش هیچ وقت پامون بهش نمیرسید...

کاش...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:29 توسط علی.س. |